آمدمت که بنگرم....
ای گل بوستان سرا از پس پرده ها در آ
آه که می زند برون ، از سر و سینه موج خون
من چه کنم که از درون دست تو می کشد کمان
پیش تو ، جامه در برم نعره زند که بر درم
آمدمت که بنگرم گریه نمی دهد امان .....
آه که می زند برون ، از سر و سینه موج خون
من چه کنم که از درون دست تو می کشد کمان
پیش تو ، جامه در برم نعره زند که بر درم
آمدمت که بنگرم گریه نمی دهد امان .....
من آرامش طوفانم....
موج به خون نشسته.....
من عصمت غمگین اعصارم...
راوی قصه های از یاد رفته...
من ابر بی بارانم...
در انتظار دشنام و ثناهای بی شمار کسان....
آنان که آب فرسنگها از سرشان رفته.......
من در انتظار غباری از سواری نشسته ام ....
سواری از جنس نور...آب...
شاهد مرگ غمانگیز بهارم، چه کنم؟
ابر دلتنگم، اگر زار نبارم چه کنم؟
نیست از هیچ طرف راهِ برون شد ز شبم
زلف افشان تو گردیده حصارم، چه کنم؟
من کزین فاصله غارتشدهی چشم توام
چون به دیدار تو افتد سر و کارم چه کنم؟
یک به یک با مژههایت دل من مشغول است
میلههای قفسم را نشمارم چه کنم؟
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود
از هر کرانه نیر دعا کرده ام روان
باشد کزآن میانه یکی کارگر شود
....
برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست
گویی همه خوابند ، کسی را به کسی نیست
آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک
جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست
این قافله از قافله سالار خراب است
اینجا خبر از پیش رو و باز پسی نیست
تا آئینه رفتم که بگیرم خبر از خویش
دیدم که در آن آئینه هم جز تو کسی نیست
من در پی خویشم ، به تو بر می خورم اما
آن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست
آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است
حیثیت این باغ منم ، خار و خسی نیست
امروز که محتاج توام ، جای تو خالیست
فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست
در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است
وقتی همه ی بودن ما جز هوسی نیست
سرکشی های دلم در برابر دیدگانت چون موج بود که سر به صخره ها میزد.....
اکنون موج بی صدایی درون تنگ بلوریست....
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم
چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم
به تو آری ، به تو یعنی به همان منظر دور
به همان سبز صمیمی ، به همبن باغ بلور
به همان سایه ، همان وهم ، همان تصویری
که سراغش ز غزلهای خودم می گیری
به همان زل زدن از فاصله دور به هم
یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم
به تبسم ، به تکلم ، به دلارایی تو
به خموشی ، به تماشا ، به شکیبایی تو
به نفس های تو در سایه سنگین سکوت
به سخنهای تو با لهجه شیرین سکوت
شبحی چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است
یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش
می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش
آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده
بر سر روح من افتاده و آوار شده
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است
یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش
می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش
رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست
راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟
اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست
پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟
حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش
عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش
آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود
اینک از پشت دل آینه پیدا شده است
و تماشاگه این خیل تماشا شده است
آن الفبای دبستانی دلخواه تویی
عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی
_ بهروز یاسمی _
سكوت.....
معني همه حرفهاي تو.....
معني بال و پر زدن مرغ دلم!!!!
معني افتادن به پاي تو!!!!
......
اما سكوت پر از رمز و رازه....
من كجاي اين معما رو بخونم؟؟؟؟؟؟؟
از چشمهاي به يه گوشه دوخته شده تو؟
چي ميخواستي بفهمم؟؟؟؟؟؟
كجاي دنيا رو ميخواستي بگيرم و بيارم به پاهات بريزم؟؟؟
چه شعري رو ميخواستي بگم؟؟؟؟
چه موسيقي اي آرومت ميكرد؟؟؟؟
........
دستي كه قراره هميشه تو دستت باشه......
خيلي وقته دريغش كردي......
باشه.....
برو....
اونقدر دور كه حتي بوي زلف پريشونتو نشنوم......
يادته اون دشت پر از خاطره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اون گلها كه رو موهات خونه كرد؟؟؟؟؟
اون دست كه نوازشت كرد؟؟؟؟
اون لبي كه بوسيدت؟؟؟؟؟؟؟
اون چشمي كه نگات كرد؟؟؟
كه گفتي قشنگه و ميشه توش غرق شد؟؟؟؟؟؟؟؟
اون لبي كه فقط براي لبخند برات باز شد؟؟؟
يادت نيست....
منم يادم نيس ديگه!!!!
رويا بود.....شيرين.....اما آخرش تلخ......