تبليغاتX
.....سودايي زلف پريشان توام من

.....سودايي زلف پريشان توام من

آمدمت که بنگرم....

اینه ی ضمیر من جز تو نمی دهد نشان
 ای گل بوستان سرا از پس پرده ها در آ

آه که می زند برون ، از سر و سینه موج خون
 من چه کنم که از درون دست تو می کشد کمان

 پیش تو ، جامه در برم نعره زند که بر درم
 آمدمت که بنگرم گریه نمی دهد امان .....

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 11:48  توسط آرش  | 

سکوت..

من سکوت گم کرده ی دورانم....در هیاهوی باد و تنهایی

من آرامش طوفانم....

موج به خون نشسته.....

من عصمت غمگین اعصارم...

راوی قصه های از یاد رفته...

من ابر بی بارانم...

در انتظار دشنام و ثناهای بی شمار کسان....

آنان که آب فرسنگها از سرشان  رفته.......

من در انتظار غباری از سواری نشسته ام ....

سواری از جنس نور...آب...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 10:54  توسط آرش  | 

زلف افشان تو گردیده حصارم..

 

شاهد مرگ غم‌انگیز بهارم، چه کنم؟
ابر دلتنگم، اگر زار نبارم چه کنم؟

نیست از هیچ طرف راهِ برون شد ز شبم
زلف افشان تو گردیده حصارم، چه کنم؟

من کزین فاصله غارت‌شده‌ی چشم توام
چون به دیدار تو افتد سر و کارم چه کنم؟

یک به یک با مژه‌هایت دل من مشغول است
میله‌های قفسم را نشمارم چه کنم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 19:40  توسط آرش  | 

عشق؟....جنون؟....عقل؟...مهر

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

وین راز سر به مهر به عالم سمر شود

از هر کرانه نیر دعا کرده ام روان

باشد کزآن میانه یکی کارگر شود

....

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1390ساعت 14:57  توسط آرش  | 

غير از تو مرا دادرسي نيست....

 

برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست

گویی همه خوابند ، کسی را به کسی نیست

آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک

جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست

این قافله از قافله سالار خراب است

اینجا خبر از پیش رو و باز پسی نیست

تا آئینه رفتم که بگیرم خبر از خویش

دیدم که در آن آئینه هم جز تو کسی نیست

من در پی خویشم ، به تو بر می خورم اما

آن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست

آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است

حیثیت این باغ منم ، خار و خسی نیست

امروز که محتاج توام ، جای تو خالیست

فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست

در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است

وقتی همه ی بودن ما جز هوسی نیست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 22:0  توسط آرش  | 

تنگ بلور

 

سرکشی های دلم در برابر دیدگانت چون موج بود که سر به صخره ها میزد.....

اکنون موج بی صدایی درون تنگ بلوریست....

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1390ساعت 17:38  توسط آرش  | 

سکوت تو جواب همه ی مساله هاست.....

بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست

آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد

بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق

وسکوت تو جواب همه مسئله هاست
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 19:14  توسط آرش  | 

در من انگار کسی عاشق دیدار من است....

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم

چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم

 

به تو آری ، به تو یعنی به همان منظر دور

به همان سبز صمیمی ، به همبن باغ بلور

 

به همان سایه ، همان وهم ، همان تصویری

که سراغش ز غزلهای خودم می گیری

 

به همان زل زدن از فاصله دور به هم

یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم

 

به تبسم ، به تکلم ، به دلارایی تو

به خموشی ، به تماشا ، به شکیبایی تو

 

به نفس های تو در سایه سنگین سکوت

به سخنهای تو با لهجه شیرین سکوت

 

شبحی چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

 

در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است

 

یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش

می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش

 

آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده

بر سر روح من افتاده و آوار شده

 

در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است

 

یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش

می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش

 

رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

 

آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست

راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟

 

اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست

پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟

 

حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش

عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش

 

آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود

آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود

 

اینک از پشت دل آینه پیدا شده است

و تماشاگه این خیل تماشا شده است

 

آن الفبای دبستانی دلخواه تویی

عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی

                                      _ بهروز یاسمی _

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 12:33  توسط آرش  | 

رویا

سكوت.....

معني همه حرفهاي تو.....

معني بال و پر زدن مرغ دلم!!!!

معني افتادن به پاي تو!!!!

......

اما سكوت پر از رمز و رازه....

من كجاي اين معما رو بخونم؟؟؟؟؟؟؟

از چشمهاي به يه گوشه دوخته شده تو؟

چي ميخواستي بفهمم؟؟؟؟؟؟

كجاي دنيا رو ميخواستي بگيرم و بيارم به پاهات بريزم؟؟؟

چه شعري رو ميخواستي بگم؟؟؟؟

چه موسيقي اي آرومت ميكرد؟؟؟؟

........

دستي كه قراره هميشه تو دستت باشه......

خيلي وقته دريغش كردي......

باشه.....

برو....

اونقدر دور كه حتي بوي زلف پريشونتو نشنوم......

يادته اون دشت پر از خاطره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اون گلها كه رو موهات خونه كرد؟؟؟؟؟

اون دست كه نوازشت كرد؟؟؟؟

اون لبي كه بوسيدت؟؟؟؟؟؟؟

اون چشمي كه نگات كرد؟؟؟

كه گفتي قشنگه و ميشه توش غرق شد؟؟؟؟؟؟؟؟

اون لبي كه فقط براي لبخند برات باز شد؟؟؟

يادت نيست....

منم يادم نيس ديگه!!!!

رويا بود.....شيرين.....اما آخرش تلخ......

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 23:22  توسط آرش  | 

رویا.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 23:22  توسط آرش  |